|
قاطی پاتی |
|
موزیک.عکس.مطالب خواندنی |
امشب فقط آبیته....!!!!!!!!!!!ایشالا که چلسی میبره

+ نوشته شده در 88/02/16ساعت 9 بعد از ظهر توسط حسین |

!! امروز تصمیم گرفتم یه بررسی کارشناسانه درباره این حوادث اخیر در فوتبال کشور داشته باشم تا بدونید در پشت پرده چه خبره
:
اینجا بود که چهارشنبه به شدت دنبال دکمه ی «غلط کردم» می گشت!
و خلاصه یه کمیته انتقالی تشکیل شد و چند تا فرصت شغلی برای چند تا از جوانان بیکار مملکت(حدود 6 نفر) بوجود اومد و اونا هم یه اساسنامه ای رو تدوین کردند در حد زندگی!از جمله:

هم یواشکی اومد و تیم ملی رو برد جام ملت ها و قویترین تیم ملی تاریخ فوتبال ایران رو به مقام شامخ هیچی رسوند.متشکریم!
یالا زود باشید اسم من رو هم بنویسید...میگم که اینجا ایرانه شما باورتون نمیشه....این حرکت علی آبادی مثل این بود که رییس جمهور بگه خودم میخوام وزیر هم بشم.
نخیر....به خرجش نرفت. تا اینکه جناب رییس جمهور شخصاً وارد معرکه شدند و جهت جلوگیری از بوجود اومدن یک افتضاح ملی به آقای علی آبادی دستور دادند که بکشه کنار.
+ نوشته شده در 88/01/09ساعت 8 بعد از ظهر توسط حسین |
السلام عیلک یا اباعبدالله الحسین بوی محرم میوزد از دشت کربلا و از نو شبی به یاد نائب امام ع مسلم مسلمان دومین برگ غم رسیدن محمل ها به سرزمین طف و دل طوفانی بی بی زینب س سومین شکست قلب خرابه ای از نور و جان آلاله وسه ساله باز چهارمین منزل دل طوفانی بی بی زینب س واولاد طاهرش و فریاد امیری حسین ع پنجمین وششمین نورگاه سبزی از جنس زیبائی مجتبوی ع هفتمین مه هفته به هفته به یادش میسوزیم آه آب هشتمین یا احتضارگاه ارباب ع وای فقطعوه نهمین نه عالمین نه پناه عالمین چه گویم غاصرم همین عمو عباس ع دهمین آخرین یا قیامت یا اتمام هرچه عشق.فریاد:بگذار عشق زمین گیرشود بعد برو حضرت علی ابن موسی الرضاع به ابن شبیب در اول محرم فرمود: برای هرچه خواستی گریه کنی برای حسین ع گریه کن آه چقدر دلم گرفت باسد به دنبال نوری بود که به منبع تمامی انوار متصل کند دل را نائی سوزان حنجره ای زخمی اهل درد سوزگداز نوا ملکوت گریه شک آسمان بالا عرش کربلا
+ نوشته شده در 87/10/09ساعت 3 بعد از ظهر توسط حسین |
ازآنجا كه يك اتفاق مهم مي تواند يك سوژه مناسب براي تهيه يك فيلم باشد، پيش بيني مي شود در آينده اي نه چندان دور فيلمهايي با موضوعيت «فرار شهرام جزايري عرب» -كه با اغفال دو سرباز همراه اتفاق افتاده- با شرحهايي مشابه زير ساخته شود. جمله پاياني – با توجه به استقبالي كه مردم از اين فيلم ها در آينده از خود نشان خواهند داد، احتمالاً نسخه هاي ديگري از اين «فرار بزرگ» ساخته خواهد شد
1) نسخه فارسي:
ش.ج: چند مي گيرين اغفال شين؟
سرباز اولي: دهنت رو ببند !اين چه حرفيه؟ مگه خودت ناموس نداري!
ش.ج: احمق !منظورم از اغفال اينه كه بذاري متواري بشم!
سرباز اولي: آها !اما جواب بقيه رو چي بديم؟
(اين قسمت از فيلم براي اكران عمومي حذف گرديد!)
سرباز اولي : واي چه احساس بدي دارم!
سرباز دومي: فكر كنم اغفال شديم!
2) نسخه هندي:
ش.ج: من هوس بستني كردم.
سربازها: پس بايد ما رو هم مهمون كني!
ش.ج: عجب رويي دارين، دو دقيقه پيش پيتزا مهمونتون كردم، باشه بستني هم مي خرم. آقاي بستني فروش بي زحمت سه تا بستني بدين.
بستني فروش: اِ، شهرام تويي؟ !اينجا چكار مي كني؟ يادته تو محله مون با هم توي بستني فروشي كار مي كرديم؟ وضعت توپ شده ما رو نمي شناسي!
سرباز اولي كه انگار تازه متوجه ماهيت شهرام مي شود خطاب به او: ا ِ شهرام جزايري تويي؟ !مي دوني چند سال دنبالت مي گشتم؟ !شهرام منم بهرام !داداش گم شدت!
ش.ج: سرباز اولي رو در آغوش مي گيره و در حالي كه از خوشحالي اشك مي ريزه: داداش!
سرباز دومي: شهرام و بهرام منم اسفنديار هستم!
(لازم به توضيح است در اين فيلم اسفنديار با شهرام و بهرام هيچ نسبتي ندارد و صرفاً براي گفتن يك ديالوگ، يك جمله اي پرانده است.)
بعد اين چهار نفر در همان حالي كه بستني مي خوردن آواز خوندن و حركات موزون هم انجام مي دادن، در ضمن باران هم مي آمد!
ترجمه آواز:
سرباز اولي: اي شهرام !اي مايه دار، اي مخ اقتصادي، اي يابنده آسانسور ترقي، اي استعداد درك نشده، اي فرار مغزها، اي خوش تيپ، اي هديه دهنده ، اي كمك كننده به بي نياز و با نياز، تو را با دل و جان دوست دارم.
ش.ج: اي بهرام !اگر عشقت حقيقي است پس اغفال شو!
بستني فروش: اين همه بستني هاي من، فداي يك خنده تو، اي كه با اشارتي همه ميشن بنده تو!
سرباز دومي: خيلي خونسردي، ديوونم كردي!
ش.ج خطاب به سرباز دومي: پس تو يكي كه هيچي !آهاي بهرام اغفال شو ديگه !كار دارم، بايد برم ديرم ميشه ها!
سرباز اولي: داداش اين حرفا چيه !ما اغفالتيم، شما متواري شو!
3) نسخه افغاني:
ش.ج: آهاي سربازها !آن كفتر را بنگريد، كه همانا از آن بالا كفتر مي آيه!
سرباز اولي: عجب كفتر مالي است!
سرباز دومي: آن كفتر را ولش كن، آن يكي ديگر را بنگر كه بسيار مال تر است!
سرباز دوم (در اينجا به زير آواز مي زند): از آن بالا كفتر مي آيه، يك دانه ...
سرباز اولي: اِ شهرام كو؟
سرباز دومي: اي واي، انگاري اغفال شديم، شهرام فرار كرد.
4) نسخه هاليوودي:
يك آدم خفن (در حالي كه با يك عدد موبايل از نوع «از كي تا حالا» صحبت مي كند): سربازها توي تير رس هستن.
ش.ج (در حالي كه با يك همراه 150 هزار توماني صحبت مي كند و در ضمن هزينه اضافي هم پرداخت نمي كند): نمي خواد تيراندازي كني، خودم اغفالشون مي كنم.
(اين قسمت از فيلم به علت بيش از حد هاليوودي بودن سانسور شده است.)
سرباز اولي: پايين رو ول كن، بالا رو ببين !شهرام با يك هلي كوپتر متواري شد.
سرباز دومي: اما خوشبختانه يك سر نخ مونده.
سرباز اولي: نادون !اين كه سر نخ نيست اين مويه!
5) نسخه سينماي ماوراء:
يك عدد سفينه وارد زمين مي شود.
يك عدد گشت كنترل نا محسوس: بزن كنار!
گشت نامحسوس: از كجا ميآي به كجا مي ري؟
موجود فضايي: از خونه مادرزنم كه توي كره مشتري بود راه افتاديم، مي خوايم شهرام جزايري رو متواري اش كنيم بعد مي ريم خونه خودمون توي كره مريخ!
گشت نامحسوس (خطاب به همكارش): ايشون حالت طبيعي ندارن، يك تست ازش بگير!
گشت كنترل نا محسوس: تخلفاتت رو قبول داري؟ اگه نداري ما خيلي پيشرفته هستيم، همشون رو ضبط كرديم، باورت ميشه؟ !خيلي با حاله مگه نه؟!
موجود فضايي: تخلفاتم چي بود؟!
گشت كنترل نامحسوس: سرعت غيرمجاز و تغيير در شكل ظاهري وسيله نقليه، اِ پلاك هم كه ندارين !بايد ماشينت رو بخوابونيم!
(در همين لحظه موجود فضايي غيب مي شه و يه راست با سفينه اش كنار شهرام و اون دو تا سرباز ظاهر مي شه)
موجود فضايي: شهرام جزايري تويي؟
ش.ج: آره!
موجود فضايي: تو هموني هستي كه ادعا كردي مي توني معضل اشتغال رو حل كني؟
ش.ج: بله، البته با انجام تخلفات كوچيك.
موجود فضايي: پس تو خيلي كارت درسته !ما مي خوايم تو رو بدزديم و ببريم كره مريخ!
ش.ج: اشكالي نداره، فقط بنا بر فيلمنامه قبلش بايد اين دو تا سرباز رو اغفال كنين.
موجود فضايي: اي بابا ... اين كه كاري نداره!
و بدين ترتيب موجودات فضايي شهرام را به كره مريخ بردند.
+ نوشته شده در 87/09/07ساعت 11 قبل از ظهر توسط حسین |
+ نوشته شده در 87/09/06ساعت 6 بعد از ظهر توسط حسین |
سير مرد سالاری از عهد بوق الی الابد: حوالی سال 1230 ه.ش: مرد: دخترهء خير نديده! من تا نكشمت راحت نميشم! اصلا" اگه نكشمت خودم كشته ميشم! زن: آقا ، حالا يه غلطی كرد! شما بگذر. نامحرم كه تو خونه مون نبوده. حالا اين بنده خدا يه بار بلند خنديده! مرد: بلند خنديده؟! اين اگه الان جلوشو نگيرم لابد پس فردا ميخواد بره بقالی ماست بخره! همش تقصير توئه كه درست تربيتش نكردی. نخير نميشه. بايد بكشمش! (بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده میشه و دختر گناهكارشو میبخشه!) زن: آقا خدا سايهء شما رو هيچوقت از سر ما كم نكنه. نيم قرن بعد ، سال 1280: مرد: واسه من میخوای بری مدرسه درس بخونی؟! میكشمت تا برات درس عبرت بشه! يه بار كه مردی ديگه جرات نمیكنی از اين حرفا بزنی! تو غلط كردی! تقصير من بود كه گذاشتم اين ضعيفه بهت قرآن خوندن ياد بده! حالا چی؟ زن: آقا ، آروم باشين. يه وقت قلبتون خدای نكرده میگيرهها! شكر خورد. ديگه از اين شكرها نمیخوره. قول ميده! مرد (با نعره حمله میكنه طرف دخترش): من بايد بكشمت! تا نكشمت آروم نميشم! خودت بيای خودتو تسليم كنی بدون درد میكشمت! زن: وای آقا تو رو خدا از خونش بگذرين. منو به جای اون بكشين! (بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده میشه و دختر گناهكارشو میبخشه!) زن: خدا شما رو تا ابد واسهء ما نگه داره. يك قرن بعد از اولين رويداد ، سال 1330: مرد (بعد از گرفتن كمی زهر چشم و شكستن چند تا كاسه كوزه!): چی؟! دانشسرا؟! (همون دانشگاه خودمون). دخترهء چشم سفيد حالا میخوای بری دانشسرا؟! میخوای سر منو زير ننگ كنی؟ مردم از فردا نميگن آقا رضا غيرتت كو؟! فاسد شدی برا من؟ شيكمتو سورفه (سفره) میكنم! زن: آقا ، تو رو خدا خودتونو كنترل كنين. خدای نكرده يه وخ (وقت) سكته میكنين! مرد: چی ميگی ززززززن؟! من اگه اينو امشب نكشم ديگه فردا نمیتونم جلوی اين فسادو بگيرم! يه دانشسرايی نشونت بدم كه خودت كيف كنی! (بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده میشه و دختر گناهكارشو می بخشه!) زن: آقا الهی صد سال سايه تون بالای سر ما باشه. حوالی سال 1360: فرياد مرد خونه تا هفت خونه اونطرف تر ميرسه كه: بله؟! ميخواد بره سر كار؟! يعنی من ديگه انقدر بی غيرت و بدبخت شدم كه دخترم بره سر كار و پول بياره تو خونه؟! پس من اينجا هويجم؟! مگه اينكه برای اين بی آبرويی از روی نعش من رد بشی! زن: حالا تو عصبانی نشو. اين بچه س نميفهمه. دوستاش يادش دادن اين حرفا رو! چند روز ديگه يادش ميره. ببخشش. خدا تو رو برای ما حفظ كنه. همين چند سال پيش ، سال 1380: مرد: كجا؟! میخوای با تكپوش (از اين مانتو خيلی آستين كوتاها كه نيم متر هم پارچه نبردن و مثل جليقه نجات پستی بلندی پيدا میكنن!) و شلوارك (از اين شلوار خيلی برموداها!) بری بيرون؟! میكشمت! من ، تو رو ، میكشم! زن: ای آقا ، خودتو ناراحت نكن بابا. الان ديگه همه همينطورين! (شما بخونيد اكثرا") مرد: من اينطوری نيستم! اين امروز كه اينجوری باشه لابد فردا ميخواد نوبل صلح هم از دست اجنبی بگيره! دختر ، لااقل يه كم اون شلوارو پائينتر بكش كه زانوتو بپوشونه! نه ، نه ، نمیخواد! بدتر شد! همون بالا ببنديش بهتره! زن: مرد خدا عمرت بده كه دركش كردی! چند سال بعد ، سال 1390: مرد: آخه خانم اين چه وضعيه؟ روزی كه اومدی خواستگاری گفتم نميخوام زنم اين ريختی لباس بپوشه ، گفتی دورهء اين امل بازيها تموم شده ، گفتم چشم! تمام خونه و املاكم رو هم كه برای مهريه به نامت كردم. حق طلاق رو هم كه ازم گرفتی. حالا ميگی بشينم توی خونه بچه داری كنم؟! زن: عزيزم مگه چه اشكالی داره؟ مگه تو ماهی چقدر حقوق ميگيری؟ تمام حقوقت هم كه برای كرايه تاكسی و خرج ناهارت و مهدكودك بچه و بنزين و جريمهء ماشين ميره! حالا اگه بشينی توی خونه و از بچه نگهداری كنی هم خرجمون كم ميشه هم بچه عقده ای نميشه! آفرين عزيزم. من دارم با دوستام ميرم باشگاه بولينگ! خدا سايه ت رو فعلا" رو سر ما نگه داره! چند سال بعد ، سال 1400: دختر: چی؟! چی گفتی؟! دارم بهت ميگم ، ماشين بی ماشين! همين كه گفتم. من با الكس قرار دارم ماشينم میخوام. میخوای بری بيرون پياده برو! زن: دخترم ، حالا بابات يه غلطی كرد! تو اعصاب خودتو خراب نكن. لاك ناخنت میپره! آروم باش عزيزم. رنگ موهات يه وقت كدر میشه! اوه مامی ، باباتم قول میده ديگه از اين حرفا نزنه! (بالاخره با صحبتهای زن ، دختر خونه از خر شيطون پياده میشه و بابای گناهكارشو میبخشه!) زن: عزيزم خدا نگهت داره كه باباتو بخشيدی! دو قرن بعد از اولين رويداد ، سال 1430: زن: عزيزم تو كه انقدر فسيل نبودی! مثلا" بين دوستات به روشن فكری و عدالت معروفی. آخه چه اشكالی داره؟ اينهمه سال ما زنها بچه دار شديم و به دنيا آورديمشون ، حالا با اين علم جديد و تكنولوژی پيشرفته چند وقتی هم شما مردها از اين كارا بكنين! اصلا" مگه نمی گفتی جد بزرگت هميشه می گفته: چه مردی بود كز زنی كم بود؟ مرد: پس لااقل بذار بيمارستان و جنس و اسم بچه رو خودم انتخاب كنم! زن: ديگه پررو نشو هر چی هيچی بهت نميگم! نه ماه بعد وقتی مرد بچه بغل از بيمارستان به خونه مياد زن با عشوه ميگه: مرد من ، يعنی سايهء تو تا به دنيا آوردن چند تا بچهء ديگه بالای سر ماست؟ آينده ای نه چندان دور ، سال 1450: چند تا مرد دور همديگه نشستن و در حالی كه سبزی پاك ميكنن آهسته و در گوشی مشغول بحث هستن: آره... ميگن هدف اين جنبش بازگردوندن حق و حقوق ضايع شدهء مردهاست! - حق با جمشيده... ببينين اين زنها چقدر از ما سوء استفاده ميكنن! تا وقتی خونهء بابامون هستيم كه بايد آشپزی و بچه داری و خياطی ياد بگيريم و توسری بخوريم! بعدشم بدون مشورت با ما زنمون ميدن و زنمون هم استثمارمون ميكنه! - خدا كنه اين حركت به يه جايی برسه. ميگن وكيل اون مرده كه زير كتكهای زنش جون داده به رای دادگاه كه زنه رو تبرئه كرده اعتراض كرده! دمش گرم. - آره... خب داشتم می گفتم... اسم اين جنبش سيبيليسمه و اعلاميه هاش هر شب ........ در اين هنگام به علت ورود خانم يكی از مردها ، بحث به زياد بودن خاك و علف هرزه قاطی سبزی ها كشيده ميشه! زن: زود باشين تمومش كنين ديگه! چقدر فس ميزنين! اوی ، درست تميز كن! من نميدونم اين سايهء لعنتی شما تا كی ميخواد روی زندگی ما بمونه؟! حوالی سال 1530 ه.ش: راديوی سراسری ، موج تله پاتی (صدای يه خانم): با اعلام ساعت نه شب شما خانمهای عزيز را در جريان آخرين اخبار دنيا قرار ميدهم. به گزارش خبرگزاری بانوپرس ، دقايقی قبل سايهء آخرين نمونهء بازمانده از جنس مرد از روی كرهء زمين محو شد! پس از پايان عمر اين موجود از گونهء مردها ، از اين پس نام و تصوير اين مخلوقات را فقط در وب پيج های تاريخی و باستان شناسی می توانيد رويت نماييد. ساعت نه و پانزده دقيقه با خبرهای جديدی در خدمت شما بانوان محترم خواهم بود. دينگ دينگ!
+ نوشته شده در 87/09/06ساعت 6 بعد از ظهر توسط حسین |